یادداشت‌های یک طلبه

یادداشت‌های یک طلبه

گاهی مطلبی تأثیرگذار می‌خوانم؛
سخنانی حکیمانه می‌شنوم؛
با نکاتی جالب مواجه می‌شوم ...
اینجاست که حیفم می‌آید این مطالب را از دست بدهم؛
نمی‌خواهم فراموششان کنم؛
و البته دوست دارم دیگران نیز از این مطالب بهره‌مند شود.
مخصوصاً اگر این مطالب، کلام‌الله باشند؛
یا فرمایشات معصومین علیهم‌السلام باشند.
چراکه خودشان فرموده‌اند:
إِنَّ حَدِیثَنَا یُحْیِی الْقُلُوب
حدیث ما دل‌ها را زنده کند...
این وبلاگ وسیله‌ای است برای این هدف تا چنین مطالبی ثبت‌شده و منتشر شوند.

طبقه بندی موضوعی

خدا می‏ داند و شما نمی‏ دانید

جمعه, ۲۵ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۱۸ ق.ظ

آیه گرافی آیه 216 بقره


بارها اتفاق افتاده است که انسان به خیال خود چیزی را صلاح خود دانسته و درصدد تحقق آن است؛ ولی به خاطر عدم دستیابی به آن، در حسرت نعمت ازدست‌رفته هزاران افسوس می‌خورد.

یا اینکه با دیده‌ای ظاهربین، چیزی را به ضرر خود دانسته و از آن گریزان است. ولی برخلاف میل باطنی‌اش، همان امر شامل حالش شده و تحمل آن را برایش سنگین می‌کند.

 

خداوند در قرآن کریم با اشاره به همین خصوصیت انسان، او را به اصلاح اندیشه خود در مورد مقدرات الهی فرامی‌خواند تا خصلت رضایت و تسلیم در برابر مقدرات الهی را در روح او ایجاد کند. آنجا که می‌فرماید:

«عَسى‏ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» 1

چه‌بسا چیزى را خوش نداشته باشید، حال‌آنکه خیرِ شما در آن است. و یا چیزى را دوست داشته باشید، حال‌آنکه شرِّ شما در آن است. و خدا می‏داند، و شما نمی‏دانید.

 

 

مولوی در مثنوی تمثیل زیبایی می‌آورد که می‌تواند شاهد روشنی بر این مطلب باشد:

 

شخص عاقل سواره‌ای از راهى عبور می‏کرد. در محل عبور خود دید کسی خوابیده در حالیکه ماری داخل دهانش می‌شود

سواره همین‌که این حال را دید شتاب کرد تا شاید بتواند مار را از او دور کند ولى فرصت نیافت و مار به شکم او رفت. چون عاقل بود فوراً جلو آمد و چند تازیانه محکم بر آن‌کس که خوابیده بود زد. خفته وحشت‌زده از خواب بیدار شد درحالی‌که شخص عاقل همچنان او را با تازیانه می‌زد و مار خورده را مجبور به دویدن می‌کرد تا اینکه او را زیر درختى برد که در زیر آن درخت سیب‌های پوسیده ریخته شده بود. با تهدید و تازیانه او را مجبور به خوردن سیب‌های گندیده کرد تا اینکه آن‌قدر سیب گندیده خورد که از دهانش بیرون می‏ریخت و می‏گفت اى ظالم آخر من به تو چه کرده‏ام که این‌چنین مرا آزار می‌دهی؟! اگر قصد جان مرا کرده‏اى مرا بکش.  و همچنان نفرین می‏کرد درحالی‌که شخص عاقل مدام او را تازیانه می‌زد و جلوی اسب می‌دواند.

عاقلى بر اسب مى ‏آمد سوار

دردهان خفته‏اى مى ‏رفت مار

آن سوار آن را بدید و مى ‏شتافت

تا رماند مار را فرصت نیافت‏

چون‌که از عقلش فراوان بد مدد

چند دبوسى قوى بر خفته زد

برد او را زخم آن دبوس سخت

زو گریزان تا به زیر یک درخت‏

سیب پوسیده بسى بد ریخته

گفت از این خور اى به درد آویخته‏

سیب چندان مر و را در خورد داد

کز دهانش باز بیرون مى ‏فتاد

بانگ مى‏زد کاى امیر آخر چرا

قصد من کردى تو نادیده جفا

گر ترا ز اصل است با جانم ستیز

تیغ زن یک بارگى خونم بریز

 

تا شبانگاه در همین کش و قوس بود تا صفرا در درون مارخورده بجوش آمده و شروع به قى کردن نمود و بالاخره تمام آنچه خورده بود قى کرد. یک‌مرتبه مار هم در ضمن خوراکی‌ها بیرون افتاد.

مار خورده وقتی دید چه چیزی در شکم داشت که از شر آن نجات پیدا کرده است، تمام دردها را فراموش کرد و رو به سواره کرد و گفت: اى سوار که جانم را نجات دادی، اگر به‌قدر ذره‏اى از مقصود تو آگاه بودم این‌همه ناسزا و کلمات بیهوده را نسبت به تو بر زبان جاری نمی‌کردم.

تا شبانگه مى ‏کشید و می‏گشاد

تا ز صفرا قى شدن بر وى فتاد

زو بر آمد خورده‏ ها زشت و نکو

مار با آن خورده بیرون جست از او

چون بدید از خود برون آن مار را

سجده آورد آن نکو کردار را

سهم آن مار سیاه زشت زفت

چون بدید آن دردها از وى برفت‏

... اى مبارک ساعتى که دیدى ‏ام

مرده بودم جان نو بخشیدى ‏ام

... شمه‏اى زین حال اگر دانستمى

گفتن بیهوده کى تانستمى

 

سوار گفت اگر من از وجد مار در شکم تو خبر می‌دادم از ترس همان وقت جان از تنت بیرون مى‏ رفت. من فحش‌های تو را می‏شنیدم ولی می‌خواستم تا تو نجات یابی.

گفت اگر من گفتمى رمزى از آن

زهره‏ى تو آب گشتى آن زمان‏

گر ترا من گفتمى اوصاف مار

ترس از جانت بر آوردى دمار

... می‏شنیدم فحش و خر می‏راندم

رب یسر زیر لب می‏خواندم 2

 

 

 جهت مطالعه بیشتر مراجعه شود به:

1. تفسیر نمونه، ج‏2، ص: 107

2. تفسیر نور، ج‏1، ص: 340

3. شرح مثنوى؛ ‏موسى نثرى، جلد 2، صفحه‏ى 119

 

 

پاورقی:
1. سوره بقره، آیه 216

2.مثنوی ى‏معنوى، دفتر دوم، صفحه‏ 258

  • فرزند انقلاب

بلا و مصیبت

علم خدا

نظرات  (۱)

  • علیرضا هادیزاده
  • جنبش علمداران موعود را دنبال کنید و از مطالب مفید و متفاوت بهره مند شوید.
    WWW.J-A-M.BLOG.IR

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی